گفتگوی تنهایی

خرید بک لینک
چند شب قبل تولد بابا بود... با خواهرا رفته بودیم خرید... برای باباهای ساده مثل بابای من امکان خرید زیادی وجود نداره. باباهایی که فقط یک ساعت دست میکنن و اهل تجمل نیستن. اهل کروت و انگشتر و دستمال کردن و پاپیون و دکمه یر آستین نیستن... اهل کلاه رسمی و کیف پول و ... که اصلا فکرش هم نکن...انتخاب ها خیلی محدوده و وقتی محدودیت بیشتر میشه که بابای ساده، رسمی پوش هم باشه...اول میخواستیم براش کت تک بخرم. مغازه ها را دونه دونه میرفتیم داخل و من هر بار سلیقه ی بابا رو یادم میاوردم. این رنگو دوست نداره... چهار خونه ش بزرگه... خیلی تو چشم میزنه... بابا ساده و محو میخواد... مثل شخصیت آروم و متینش...از اولین کتی که تن بابا دیدم تا الان را دوره کردم. اولین کت با مو و محاسن مشکی و عینک کائوچویی بزرگ تا کت های دهه ی هفتاد و عینک قاب فلزی با شیشه های کوچکتر و چهره ای مصمم تر، و اثرات تجربه ای که کم کم روی صورت بابا مینشست. تجربه هایی توام با آرامش و متانت و صبر... تا آخرین کت تک که خیلی به تن بابا زیبا بود... اگه ما برای خریدهاش اقدام نکنیم، خودش به فکر خودش نیست... ازین بابا های دست و دل باز برای خ گفتگوی تنهایی...

ما را در سایت گفتگوی تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: تولد بابا,تولد بابام,تولد بابامه, نویسنده: بازدید: 74 تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 20:04

تمام سیکل داشت مثل 5 سال پیش رقم میخورد. دونه به دونه و جزء به جزء... مثل همیشه همه چیز آماده و سر جای خودش بود. استرس هم دقیقا شبیه به همان روزها...صبح دوست داشتم تو پارک قدم بزنم. استقبال از دو مهمان عزیز این امکان را هم بهم داد... انگار همه چیز بنای تکرار شدن داشت... تمام احساس هادر حال جان گرفتن بودن... منتظر درمانگر بودم. م.ح گفت تو راهن... گاهی جلوی در قدم میزدم که ببینم اومدن یا نه... و دفعه ی آخر دیدمشون..."آقای م... پس شما هستین؟"با همون آرامش و لبخند همیشگی... این حالت منو یاد اولین جلسه ی درمان میانداخت... صبح سرد اصفهان با اولین پله نشینی با یه پالتوی سیاه بلند بارانی...انگار امروز روزیه که تمام احساس های من مرور میشه...نشان دادن عکس های همایش ها هم شد مزید بر علت... دونه به دونه ش خاطره هایی بود که میامد و میرفت... و من گاهی مرور های عمیق تری داشتم... درمانگر که صحبت را شروع کرد یاد اولین جمله ی اولین صحبت هاش در همایش افتادم..." رب الشرح لی صدری و یسر لی امری و.... "درمانگر از مسیر میگفت ... از همسفری... و چه کسی جز درمانگر و مراجع معنای عمیق و احساس های مختلف ای گفتگوی تنهایی...

ما را در سایت گفتگوی تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 44 تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 20:04

چند روزیست پذیرای لکنت های سخت تری هستم...فهمیدم که در هیجان ها و ابراز احساس ها هنوز به بلوغ خوبی برای کنترل نرسیدم و بیشترین احساس های سخت گفتاری را در همین لحظات تجربه میکنم...انتخابم این بود که در این لحظات لکنت ها را کنترل کنم و بتوانم راه های اصلاح را با موفقیت بیشتری انجام دهم... در این بخش هم هنوز احساس ضعف دارم و با چند لکنت گذرا این مهارت به خوبی تقویت نمیشود... گاهی فکر میکنم تمرین های گذشته ام نیاز به تفکر های عمیق تری داشته اند...با هر لکنت و تقلا، خاطره ها جان عجیبی پیدا میکنند... از اعماق فکر به سطح میایند و به جان هم میافتند... عجب زور آزمایی دردناکی دارند... قدرت رنج خاطرات را به رخ هم میکشند... گاهی کار به جنگ نمیکشد و با رجز خوانی نبرد را از آن خود میکنند...دوست دارم باز هم لحظه های لکنتم را توصیف کنم... دوست دارم باز هم از رنج های سخت گذشته بنویسم... با جزئیات بیشتر، پر رنگ تر و فشار قلم بیشتر...چه درد کهنه ای...چه رنج عمیقی... گفتگوی تنهایی...

ما را در سایت گفتگوی تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: جمعه 3 دی 1395 ساعت: 20:04

صفحه بندی